اگه فکر میکنی که رفتنت باعث شکستنم میشه ؛ اگه فکرمیکنی که بعد ازرفتنت
اشک میریزم ؛ اگه فکرمیکنی که بانبودنت لحظه هام خالی میشن؛ اگه فکرمیکنی
که هرلحظه دلم برات تنگ میشه؛ اگه فکرمیگنی که بی تومیمیرم؛ درست فکرمیکنی
تو که میدونی نبودنت رو تاب نمیارم پس بــــــــــــــــــــــــــــــــــمــون![]()

نوشته شده توسط سارا در جمعه بیست و نهم تیر 1386 ساعت 10:26 موضوع | لینک ثابت
خداوند خواستم تا غرور را از من بگيرد. گفت:« نه! بازگرفتن غرور کار من نيست..بلکه اين تويی که بايد آن را ترک کنی.»
گفتم پس کودکان و انسانهای معلول را شفا ببخش. گفت:« نه! روح کامل است و جسم زودگذر..مهم روح آنهاست برايم.»
خدايا به من شکيبايی عطا فرما. گفت:« نه! شکيبايی دستاورد رنج است..به کسی عطا نميشود.آن را بايد بدست آورد.»
پس به من سعادت ببخش ای بخشنده بزرگ. گفت:« نه! بازهم نه!خود بايد متعالی شوی..اما تورا ياری ميدهم تا به ثمر بنشينی.»


نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 15:26 موضوع | لینک ثابت
از کجا میدانی,شاید عدم توفیقت در کارهای اخیر,بخاطر گره کردن ابرویت به مادرت بوده.
از کجا میدانی, شاید خنده امروز دنیا به تو. به خاطر لبخند تو به پدر پیرت بوده.
از کجا میدانی به قرار فردایت خواهی رسید,پس خدا را فراموش مکن.
از کجا میدانی, شاید غروب دلگیر عصر جمعه , بخاطر قطره اشک مردیست که در غربت بی
حرمت پنهانی از گونه اش به خاک افتاد. غریبی که حتی تنها ترین مسافر شب هم به خلوت او پا نذاشت.از آن رو آسمان در غمش بنشست.
نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 13:30 موضوع | لینک ثابت
من و ديدن دريا از دور
من و خيره شدن به بالای قله های بلند
من و نظاره پرواز پرندگان
من و محو شدن در نسيم
راهی شدن با خيالی سيال
خيالی گرم
کلماتی از جنس آب به رنگ سبز ...
باز هم من و خیره شدن به آن درخت تنها
در آن سکوت شب
و باز هم من و لحظه هایی که . . .
لحظه هايی که تنها تو خوب می شناسی ...

نوشته شده توسط سارا در یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 11:5 موضوع | لینک ثابت
مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند. گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت. 
نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 22:25 موضوع | لینک ثابت
یک روز ، اتش شدم ... و یک روز دیگر اب... زمانی چون باد ، پیچیدم به دور خود... بیخود از خودی و خود... لحظه ای غرقه گشتم ، در نور ... و از سایه ام هیچ بر جای نماند... که هر چه بود ، فنا در او گشته بود و همین... ان روزها... این روزها... روزهایی دگر... اگر باشد... اگر باشم... نه اتشم و نه باد ، نه اب و نه جزئی از نور... که اگر باشد... و اگر باشم... تنها خزیده به کنجی خواهم بود ، ارام و خاموش... ارام تر از ارامش پس از طوفان... بی صدا تر از ابی راکد.. و صدها سخن مانده در دل ... و سه نقطه ...
نوشته شده توسط سارا در دوشنبه یازدهم تیر 1386 ساعت 14:54 موضوع | لینک ثابت
ليلي زير درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گلها انار شد، داغ داغ.هر اناري هزارتا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، دانه ها توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود. دانه ها تركيدند. انار ترك برداشت . خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده رااز شاخه چيد. مجنون به ليلي اش رسيد. خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود. كافي است انار دلت ترك بخورد . به همین زودی دلتنگت شدم...
نوشته شده توسط سارا در دوشنبه یازدهم تیر 1386 ساعت 14:51 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
عاشق دل تنها
رقص چشمات-علی
تیتوس
مارکار
مهشید(دختر دایی گلم)
آقاسیاوش
دو عاشق ویک دل
عاشق تنها
ما چند نفر(اسامه شمس)
مونا خانم
دختر متولد عشق (یاسمن)
شیوا جون
آقا محسن
فرشته های کوچولو
آقا افشین
دوستی یا عشق -تینا جون
قصه عشق-زهرا خانم
سارا جون
عشق اشک آلود- فرشید
محمد -کل شیشه ای
کاملیا
فتانه
آقا صابر مهربون
آقا مهدی
هانیفر
آقا حسین
شیرین جون
عاشقونه
punisher--boy
شب خاموش
ساز ها را باید از نو کوک کرد ( سارا )
نگین جون
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY